تبليغاتX
ARTEMIS
سیری در دنیای کاکتوس های صبور تنهایی ام
 زیبا ترین شب زندگیم
شاید این شب هیچ وقت تکرار نشه.

دیشب دل محبوبم را رنجاندم، ناراحتش کردم، باعث شدم تا اشک هایش بر روی گونه هایش بلغزند و......

اما او

عزیزم

عمرم

تمام زندگیم

وجودم

.

.

.

او شبی را برایم به دست خاطره ها سپرد که هرگز  در دل و ذهنم کمرنگ نخواهد شد

او بهترین شب زندگیم را به نام خود ثبت کرد

در اوج تنهایی کنارم بود و

در اوج دلتنگی هم کلامم

اشک هایم از چشمانش جاری بود و

قلب ناآرامم در سینه اش می تپید

من هیچ بودم و

هیچ..

تمام وجودم در وجودش حل شده بود

صدای قدمهایش که  تو دل تاریک شب زیر نم نم باران  رو سنگ فرش خیابان ها کشیده میشد، دلم را می خراشید

 هق هق گریه هایش قلبم را از  سینه جدا می کرد 

نمی دانستم چه کنم

خیلی احساس ناتوانی می کردم

آرزو می کردم لحظه ای

فقط لحظه ای

چشم در چشمش می دوختم و نفس به نفسش می شدم و با تمام عشق و محبتی که از او در سینه دارم

فریاد میزدم که مرا ببخش

مرا ببخش..

دوست داشتم در کنارش باشم و دستش را در دستان لرزانم بگیرم و به چشمانش خیره شوم

اما توان هیچ نداشتم

او

با تمام بی قراریش، سعی بر آرام کردن من داشت

ازمن دور بود

اما خودش را در آغوشم جای داد

دستش را در دستانم گذاشت و

تا صبح  با دستان پر مهرش نوازشم کرده و برایم لالائی خواند 

تا من آرام باشم و

آرام باشم

و

آرام.

من همی فاش بگویم که نباشم لایق        من بدم، با همه پستی شده ام یک عاشق



الهی! از من بد بودن و بگیر و محبت و جایگزینش کن.



|+| نوشته شده توسط کاکتـوس در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390  |
 فال حافظ

 یکی از زیباترین سحرگاهان بهاری بر سر مزارخواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی در فضایی مملو از عطر بهار نارنج تفالی زدیم بر کتاب این بزرگ مرد عارف.  چه دلچسب بود لحظه ای که در خنکای صبحگاهی با قلب و صدایی لرزان زمزمه می کردم

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس               زین چمن سایه ی آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد                 از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند         ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین               کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگرد آزار جهان                     گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم        دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست          که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس  

                           حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافیست

                              طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس

 

|+| نوشته شده توسط کاکتـوس در سه شنبه سی ام فروردین 1390  |
 عاشقتم

خدا جونم سلام

سلامی به وسعت و عمق دل عاشق

ای مهربونم

قسمت می دم به آبی آسمونت

و به سبزی زمینت

و رنگین کمان طبیعتت

دلم و آبی ، روحم و سبز و عشق وجودی به خودت و رنگین کمانی کن.

از من بد بودن و بگیر و محبت و جایگزینش کن

و به من یاد بده تا هر چه بهم میدی نعمت و هر چیزی که ازم میگیری حکمت بدونم

به خودت قسم عاشقتم

|+| نوشته شده توسط کاکتـوس در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390  |
 راز مراقبه

در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد:

و آن آگاهي است

و تنها يك گناه:

وآن جهل است

و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،

تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است.

نخستين گام براي رسيدن به آگاهي

توجه كافي به كردار ،  گفتار و پندار است.

زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،

ذهن و زندگي خود با خبر شديم،

آن گاه معجزات رخ مي دهند.

در نگاه مولانا و عارفاني نظير او

زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان

سراسر طنز است!

چرا كه انسان نا آگاهانه

همواره به جست و جوي چيزي است

كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!

اما اين نكته را درست زماني مي فهمد

كه به حقيقت مي رسد!

نه پيش از آن!

مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب

ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح

زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در

جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان

سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد

فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه

همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان

"بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي

بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي.

بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش

شگفت زده شده بود از او می پرسد: چرا به دنبال

زندگي خود نرفته اي؟!

همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها

همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش

مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي

و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را

از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را

با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم

آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در

كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!

و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از

سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه

جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست

و نه چيزي براي جستن!"

حقيقت بي هيچ پوششي

كاملا عريان و آشكار در كنار ماست

آن قدر نزديك

كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي

باشد!

چرا كه حتي در نزديكي هم

نوعي فاصله وجود دارد!

ما براي ديدن حقيقت

تنها به قلبي حساس

و چشماني تيزبين نياز داريم.

تمامي كوشش مولانا

در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي

اعطاي چنين چشم

و چنين قلبي به ماست

او مي گويد:

معجزات همواره در كنار شما هستند

و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند

فقط كافي است نگاه شان كنيد

او گويد:

به چيزي اضافه تر از ديدن

نيازي نيست!

لازم نيست تا به جايي برويد!

براي عارف شدن

و براي دست يابي به حقيقت

نيازي نيست كاري بكنيد!

بلكه در هر نقطه از زمين،

و هر جايي كه هستيد

به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز

شاهد زندگي

و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد،

كافي است!

اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم

صدق ميكند!

تمامي راز مراقبه

در همين دو نكته خلاصه شده است

"شاهد بودن و گوش دادن"

اگر بتوانيم

چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم

عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته ايم!

|+| نوشته شده توسط کاکتـوس در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389  |
 صبح روز 4 شنبه

 

صبح روز ۴شنبه

روز خوبیه، خیلی خوب

وقتی اولین قدم محکم و پرانژی ام رو داخل فضای خاک گرفته و بهم ریخته (اما گرم و دوست داشتنی)دفتر گذاشتم، کلمه ی قشنگی گوشمو نوازش داد و اون تبریک از زبان استادم بود .

با شنیدن این کلمه یه کوچولو جا خوردم ، اما این تبریک بابت هر چی که بود هاله ای از انرژی مثبت بود که وجودمو احاطه کرد. وقتی دلیلشو جویا شدم اشاره به گالری سایت کردند فورا وارد اتاق شده و پای سیستم نشستم.

با ورود به سایت و قسمت گالری یه جیغ بنفش کشیدم (البته توی دلم) آخه یکی از عکسهام به عنوان عکس برتر هفته انتخاب شده بود (دقیقا زمانی که اصلا انتظارشو نداشتم) 

 خوشحالم . خیلی زیاد 

|+| نوشته شده توسط کاکتـوس در چهارشنبه هفتم مرداد 1388  |
 اکنون کجای راهی؟؟
ای انسان ناشکیبا٬ مقصد نهایی را به فراموشی سپرده ای !؟

آگاه باش و در آینه ی ملک٬ ملکوت را مشاهده کن!

با توام!

با تویی که با تمام اراده واختیار به آفت دل مشغولی دچار گردیده ای!

ای که مصداق های فراوانی در مسیر جستجو٬ سراب گونه راه تو را زده و بر لوح سفید و خالی جان تو نقش بسته اند.

اکنون کجای راهی!؟

و به کجا خواهی رفت!؟

مقصد نهایی از نگاه تو پوشیده مانده و به فراموشی سپرده شده!

ای موجود برآمده از طبیعت٬ طبع زمینی ات را بخواه تا امانت دهد

تا با تامل در آغاز٬ مقصد را ببینی و بس!

 

       دعوی کنند٬گرچه ابراهیم زاده اند       چون ژرف بنگری همه شاگرد آزرند    

|+| نوشته شده توسط کاکتـوس در جمعه بیست و دوم خرداد 1388  |
 ؟؟؟
                

              

               می دونی چرا زمین گرده؟

|+| نوشته شده توسط کاکتـوس در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388  |
 روزگاران
روزگاری اهل دنیا دلشان درد نداشت

هر کسی غصه ی این را که چه می کرد نداشت

چشمه ی سادگی از لطف زمین می جوشید

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!

 

|+| نوشته شده توسط کاکتـوس در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388  |
 مناجاتنامه
خدایا!

گرفتار آن دردم که تو دوای آنی!

در آرزوی آن سوزم که تو سرانجام آنی!

بنده ی آن ثنایم که تو سزای آنی!

من در تو چه دانم! تو دانی! تو آنی که خود گفتی!

و چنان که گفتی، آنی!

  در هجر تو، کار بی نظام است مرا

                  شیرین همه تلخ و پخته خام است مرا

   در عالم اگر هزار کام است مرا

                 بی نام تو سر به سر حرام است مرا

                                                                      (خواجه عبدالله انصاری)

|+| نوشته شده توسط کاکتـوس در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388  |
 
                                     برا اومدن نیازی به دلیل نیست٬       

                                      مهم اینه که بیائی٬ 

                                    قبل از اینکه دیر بشه.

                     (اومدم که ثابت کنم میتونم باشم..   حتی در لحظه های آخر.) 

|+| نوشته شده توسط کاکتـوس در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا